میرسم

ازاین حال بی توازاین بغض بد
ازاین ترس تکرار ودل مردگی
یه اندوهی اندازه ی عمرمن
نشسته بر اندام این زندگی

نه رویای بارون نه شوق بهار
همه فصل هارو ببین باد برد
گریزی ازاین مرگ همواره نیست
نگاه کن خدامونو انکارخورد

به کابوس شب میرسم ظهر داغ
هوای من اینجا چه یلدایی یه
تماشاکن این ظلمت ممتدو
تماشاکن این اوج زیبایی یه

تواین برزخ دل بریدن ببین
چه تکرار میشه به شب خوردنم
یه چیزی منو ازتومیگیره که
رقم میزنه دم به دم مردنم

نه انکا رنه دل بریدن نه هیچ
من ازهرچه باید به تومیرسم
فقط عشق میتونه باورکنه
که ازدرد بی حد به تومیرسم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: