"ذهن خسته"

"ذهن خسته"
توی کوچه های خلوت ذهنم تو قدم میزنی
تنها نیستی و با عشقت از عاشقی دم میزنی
از این که چطورشادش کنی و نبینی غمشو
از اینکه چطور شب زفاف تر کنی لبشو
تو این ذهن خسته رو به بیراهه کشوندی
با رفتنت دلو بدجور سر جاش نشوندی
این ذهن برات شده مثل یه فضای بسته
یه ذهن فلج که شده ازهرچی عاشقه خسته
یه ذهن که فقط توی کما دستتو گرفته
با خنده هات همراهه و گاهی هم خرفته
توی قایق نجاته عشقش راحت نشسته
نکنه سیلاب افکارم اونو درهم شکسته
موج موج از خاطراتم میره طرفش
داره دور میشه و ازم زیاده نفرتش

(امیدوارم خوشتون اومده باشه.چون واقعا ، واقعیه…)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: