زمونه

زمونه این زمونه خیلی واسه م غریبه
هرچی میبینم از اون یه در میون فریبه

باور ندارم عشقو آخه اونم غریبه س
غریبه ای که ذاتش دروغ و مکر و حیله س

هرچی میبینم اینجا یا میشنوم معماست
نمیدونم که راسته یا باز از اون دروغاست

نمیدونم حقیقت به چی میگن تو این شهر
هرچی که هست غریبه آشناییشون شده قهر

رنگی نمونده اینجا جز رنگی از سیاهی
سپیدی رو باید دید تو فرصت نگاهی

هر لحظه ای که اینجا میگذره از نگاهم
به من میگه با حسرت که همنشین آهم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

542
۳

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com