روز دیدار

لحظه شماری میکنم تا روز دیدار برسه
بِهِت بگم دوسِت دارم بی تو دلم تو قفسه

بِهِت بگم که عاشقم عاشق اون مست چشات
تو لحظه های تنهایی من میخونم با لحظه هات

به یادتم مسافرم ، بیا که دل خرابته
تشنه یک نگاه به اون صورت مثل ماهته

دلم میخواد به من بگی دوسم داری دیوونه وار
منم بِهِت بگم عزیز میخوام تو رو هزار هزار

دلم میخواد که عاشقی بشینه تو سِرِشت ما
به خاطر وجود اون دنیا بشه بهشت ما

دوس ندارم که روزگار یه روز بشه بلای ما
بیفته دست سرنوشت این عشق با صفای ما

میخوام که دست روزگار از پشت سر بسته بشه
از این همه دلبستگی شرمنده و خسته بشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

444
۲

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com