(گرگ)

نه اینکه عشق بد ذاته من از ذات تو می ترسم
داری بد جور بد میشی از افراط تو می ترسم
نمی ترسم که عاشق شم میترسم عشق عادت شه
دارم اون روزو می بینم که لبخندات خیانت شه
چشات موج بلا داره نگاهت مثل قبلا نیست
دلت صدجای دیگه ست و دیگه تو دستای من نیست
تو حست مثل قبلا نیست داری انگار بزرگ میشی
دیگه از عشق نمی ترسی تو هم داری یه گرگ میشی
زبونت نیش دار و تو طعنه می زنی هر دم
عصابت وقی خورد میشه باید از پیش تو گم شم
داری کم کم مث گرگا درنده خو و بد میشی
همش می پیچی و میری تو هم داری بلد میشی
بزرگت کردم اما از نگاهت سخت بیزارم
می خوام از تو شناسنامه ام نشونه هاتو بردارم
برم از خاطرات تو فراموشت کنم حتی
ببینم که بدون من می تونی باشی پابرجا
۲۷/۲/۹۱ م.ب افق

از این نویسنده بیشتر بخوانید: