سوال

روی صندلی تو ایوون روزی نیست که من نشینم
نمیشه روزی غروبو اونجا من تنها نبینم

هر روز از خودم میپرسم چی بوده گناه قلبم
که حالا تو غربت تلخ اسیر دستای سَلبم

انگاری تنهاترینم توی این شهر پوشالی
هرچی که شنیده م اینجا قصه و حرف توخالی

این که من تنهاترینم واسه من اصلا مهم نیست
اونی که مهمه اینجا عشقه که یه ذره هم نیست

نمیدونم سرنوشتم آخر قصه ش چی میشه
توی لحظه های عمرم قسمت دلم کی میشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

452
۵

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com