منظره

غروب یه روز زمستونیه
منم ایستادم لب پنجره
چشام تشنه ی طرح اندام تو
یه مردی زده دور تو چنبره

تو گاهی نگاهی به من میکنی
ولی موج ترسه تو چشمای تو
میترسی دلت کار دستت بده
میلرزن با هم دست و لبهای تو

میترسی بفهمه که عاشق شدی
میترسی که اون مرد دیوونه شه
بمیرم برات گفته بودی به ام:
«میترسم ازش چونکه چاقو کشه»

به اش تن میدی آخه اون مردته
کی گفته باید حتما عاشق بشی؟
کسی واقف از حال قلب تو نیس
یه عمره داری تنهایی میکشی

میگفتی فقط درک کردن میخوای
میخوای گاهی وقتا تو رو حس کنه
میخوای بین مردم برقصه باهات
بخنده تو رو نقل مجلس کنه

آره گاهی وقتا…چه خوشباوری
تو رو گاهی وقتا کتک میزنه
یه شب عربده میکشه عاشقه
ولی صُب تو گوش تو چک میزنه

من از پشت این پرده ی شیشه ای
واسه دستهات بوسه رد میکنم
داری میری و من از این فاصله
شب غصه هاتو رصد میکنم

بمیرم برا بغض نشکستنیت
فرو می بری تلخی گریتو
چقد شونه هات نازکه نازنین
کجا میکشی بار این محنتو

غروب یه روز زمستونیه
هنوز ایستادم لب پنجره
کلاغا رو برفا قدم میزنن
چقد خالیه جات تو این منظره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: