کافه

توی کافه سر یک میز
من نشستم به انتظار
ساعت رو نگا میکنم
تا که بیاد سر قرار

خیلی دلشوره میگیرم
نکنه دیگه اون نیاد
یه قهوه دس نخورده
از هوا هم بارون میاد

خاطره هام چه خط خطی
این لحظه های لعنتی
حسی داره بهم میگه
واسه چی تو ناراحتی؟

گلِ سرخ من تو لیوان
یه کادوی قشنگ رو میز
از تو هیچ چیزی نمونده
چه خاطره ای غم انگیز

فهرستِ غذا تو دستم
چشام که خیره به ساعت
از تو اصلن خبری نیس
لعنت به هر چی رفاقت

چتر رو میگیرم تو دستم
میزنم از کافه بیرون
زیرِ لب من که میخندم
اما هستم خیلی داغون

میدونم که عشقم برات
فقط سرگرمی بازی بود
واسه تو که دوست داشتنم
الکی، صحنه سازی بود

اینم آخرین ترانه ی من تو این آکادمی همه تون رو به خدا می سپارم وهمیشه پر ترانه باشید

طاعات و عباداتان مقبول حق

یا علی

فرزاد کشاورز

از این نویسنده بیشتر بخوانید: