بــــــــــــــی و ا ژ ه گـــــــــی . . .

بی واژه گی . . .

به گلوی واژه ها انگشت زدم شاید یه شب
بغض این شعرُ کنار خاطراتت قی کنم
لا به لای اشک های خود نویسم گُم شدم
من قسم خوردم که این شب گریه ها رو طی کنم

رو خطوط آبیه این دفتر کاهی هنوز
شعر می بافم ولی شاعر شدن ها بی خوده
عاصیم از خط خطی هایی که خیس و پاره شد
من سه جلدم از غمستان غزل صادر شده *

زیر سم وحشی آهوی چشم تو هنوز
دست خطم روی کاغذهای پاره می شکنه
هرشب از این خونه تنهاییمو پنهون می کنم
با نگاهایی که بی تو سرد و بی روح می زنه

باید امشب شاعری باشم که دردُ می خوره
با یه لیوان آب یخ تو این شب بی واژه گی
پشت هم تکرار در تکرار میشم بعد تو
پشت هم لعنت به این تلخیه طعم زندگی

باید امشب بغضُ از هر گوشه حلق آویز کنم
تو هوای بی هوایی هات بهم نفس بده
ریشه های شعرُ تو مغزم به صف کردم ولی
حافظه م یاری نمیده واژه هامو پس بده

باید امشب معجزه یا اتفاقی رخ بده
من بساط شاعریمو بعد تو جمع می کنم
خسته م از این زندگی ، این شعرهای بی ثمر
پشت هم تا صبح هی چای بعد چای دم می کنم

ترانه سرا : فرجام خیراللهی

———————-

پ. ن * : این مصرع با الهام از مصرع دلنشین سرکار خانم حمیده سادات غفوریان و اله صادقی نوشته شده:

بشکــــه بشکــــه بی کسی از دفترت صادر شده . . .

از این نویسنده بیشتر بخوانید: