بلبل قفس طلا نمی خواست

دستاتُ دراز کرده بودی
دستای تو بوی گل نمی داد
با این همه،اعتماد کردم
دست و دل من به لرزه افتاد
از باغ ترانه پر کشیدم
کنج قفس دلت نشستم
هی بال و پرم رو باز کردم
هی بال و پرم رو باز، بستم
گفتم قفس طلا قشنگه
فکر غم غربتُ نکردم
امروزه که باورم نمیشه
یک روز به باغ بر نگردم
امروزه که کنج سرد زندون
هر چند به راهه آب و دونم
باید نفسم بگیره و باز
قدرِ نفسِ گلُ بدونم
امروزه که راحته خیالت
کنج قفست پرنده داری
امروزه که بلبلت هلاکه
تو حسرت یک گل بهاری
من موندم و این سکوت و غربت
تو موندی و بلبلی که لاله
بلبل خفه خون گرفته باشه
تا جون نده،خوندنش محاله
بلبل قفس طلا نمی خواست
بلبل سر شاخ گل بسش بود
قفل قفسُ رسید و وا کرد
مرگی که کلید ، تو دسش بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید: