اسیر

گمشده من و دلم تویی و عشق پاک تو
منم که مثل یک اسیر تن زخمی ام به خاک تو

منم که تو حصار غم زندونی ام به خار تو
شبم به صبح نمیرسه تو حسرت نگار تو

تویی که عشقتو برام هدیه آوردی با صدات
برای من یه نعمته قشنگی ناز نگات

تویی که آخرین نفس برای بودن منی
تنها بهونه واسه ، ترانه خوندن منی

با هر نفس تو سینه من آواز عشقو سر میدم
خواستنتو ای خوب من به آدما خبر میدم

تو هم واسه دلم بخون از عشقی عاشقونه باز
تا که اسیر نمونه دل بره به اوج هر نیاز

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

506
۶

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com