انگاری عاشقم من

نمیدونم چی بِت بگم انگار دلم خاطرخواته
هرجا که من میرم عزیز همراه من اون چشاته

چشای تو خُتَن فَرَن از هر کسی دل میبرن
واسه منی که عاشقم یه جورایی تاج سرن

یه حرفی هست میخوام بگم که صدتا حرف تو سینه شه
اگه اونو باور کنی دنیا به کام من میشه

دوسِت دارم دیوونه تم مست مِیِ میخونه تم
از صبح تا شب به فکر تو ، تو حسرت یه بوسه تم

خوابی ندارم تو چشام عشقو ببین توی نگام
تبر بزن به قامت درخت تلخ غصه هام

بشکن سبوی غصه رو جام مِیِ تازه بیار
تو ظلمت غم های من چراغ خنده رو بذار

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

447
۳

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com