تنهایی

نمیتونم باور کنم رفتنتو ای خوب من
آتیش گرفته دلم و داره میسوزه چوب تن

تنها شده م یه بار دیگه تو شهر غربت و غریب
چطور دلت اومد بری؟ شده م اسیر صد فریب

مهمون شده توی دلم غصه رفتنت عزیز
اشکی به چشم نمونده و خونه که میریزه یه ریز

دریده سینه منو غصه و غم چه بی خیال
انگار نه انگار که یه روز منم بوده م تو عشق و حال

کاش بودی و میدیدی که چیا برام مونده به جا
از اون همه شور نشاط از اون همه ساز و نوا

یه مشتی خاکستر تن تو دستای غربت من
دار و ندار من همین به جرم این جدا شدن!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com