چقد کوچه سنگین نفس می کشه

قفس می تنی حجم تنهاییتو

شباتو به دوش قلم می کشی

نفس می زنه حس زخمی شدت

تو مشت دلت مث ِ یه شورشی

 

پر از ژست مضحک شدن آدما

خوشن قرعه ی باخت رو می برن

تو دنیای مارای  ریسمون شده !!!

همه واسه همدیگه جادوگرن

 

تو می بینی و دست و پا می زنی

تو فکرای آشفته توی سرت

قلم می بُره دست احساستو

و هی می چکه شعر رو دفترت

 

چقد کوچه سنگین نفس می کشه

چقد سا یه هامون شبیه همن

چقد روز و شبهای بی روحمون

ما رو آخر قصه مون می درن

 

دوباره پر از بغض دل کندنی

دوباره قدمهات پر از رفتنه

تو این مردم و خنده ی کوکی شون

یه را مونده اونهم کمی مردنه

 

تو زندون اگه انقلابم کنی

فقط جا برا تو کمی وا میشه

والا که زندون همون زندونه

که احساستو به لجن می کشه

 

بکش رو رگت تیغ و اصلن نترس

سبک تر بپر از غمت ، باز کن

پرو بال احساس معصومت و

از این شهر دلمرده پرواز کن

از این نویسنده بیشتر بخوانید: