وابستگی

گریه نکرده ام
از وقتی رفته ای
هی گرد و خاک جمع میشود توی چشمهام

****************

عطرش توخونه م نیست
ای وای!! داره می ره
با رفتنش بی شک
این مرد می میره

چشماشو رو من بست
یک جمعه ساعت هشت
راهی شدش سمت
یک راه بی برگشت

وابستگی سخته… وابستگی مرگه
وابستگی مثل… شلاق رو برگه

تو این سیاهی ها
دستاشو گم کرده م
این روزها شکل
یک بغض بی پرده م

گریه نکردم؛ نه!
گریه نفس گیره
تا رفت تو چشمام
هی گرد و خاک میره

وابستگی سخته… وابستگی مرگه
وابستگی مثل… شلاق رو برگه

پ.ن:
از همه ی دوستان بخاطر حضور گرم و صمیمی شون در محفل شعر و ترانه تشکر میکنم. امیدوارم با تداوم این جلسات روزهای خوبی رو کنار هم رقم بزنیم. متاسفانه اتفاقات خوشایندی تو پشت صحنه ی این برنامه رخ نداد و…
گزارش کامل این اتفاقات رو در وبلاگم نوشتم…
البته این روزها اتفاقات زیاد جالب تو زندگی من نمی افته….

از این نویسنده بیشتر بخوانید: