در سوگ قلم…

قلمی داشتم که از سالهای اول سرودنم با من بود اما بعد از همه این شب زنده داریها عمرش به سر آمد و او نیز به من وفا نکرد نتوانستم مثل قلمی ساده , به سطل زباله بیندازمش و سراغ قلمی تازه برم پس در سوگش این ترانه رو سرودم…

هزار حرف مونده توی گلوم
هزار قصه مونده روی دلم
نه کسی گوش میده به حرفام
نه با من راه میاد حتی قلم
عمری از شهوت حرف دل من
عشق بازی با تن کاغذ داشت
لکه ننگ موند رو تن اون
پاره شد کاغذی جدید برداشت
تن عریان ورق خط میخورد
پر حرفهای حرام من بود
حاصل یک شب پر از شهوت
تن جر خورده و آبستن بود
شِکوِه هام از سرش زیادی شد
غم حرفام شهد جونش و خورد
دیگه حتی ننوشت اسم منو
پرِ از بغض شد و آخر مرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: