پوچی

گاهی یه مردِ خسته ای میشی که
به یه جایی میرسه که میبُّره
پر از "خوره درد" میشه که روحشو
توی انزوا چه آروم میخوره

چقد خسته ای از این حسِ تاریک
همین حسِ بودن که عادت بشی
توو این فکری که گم شدی لازمه
خودکشی کنی و "هدایت" بشی

یه دردی به روح ویه سرما توی مغز
یه خسته توو پوچی خیالی پره لرز

یه "بیگانه" ای توی این روزگار
که هیچ چی هیچ حسیتو روو نکرد
نمیفهمی رفتارِ بقیه رو
مثِ حسِ "کامو" چه تاریک و سرد

پر از لذت و پوچه دنیا ولی
نباید که جلو مرگ کم آورد
"زندگیِ بقیه ,جریان داشت"
"همیشه فقط "من" بود که میمرد"

یه دردی به روح و یه سرما توی مغز
یه خسته توو پوچی خیالی پره لرز

مهدی کامرانی
عاشق رمان "بوف کور" هدایت و "بیگانه" کامو ام…
(جملات بیت آخر داخل " " مستقیمن دیالوگهای شخصیت نقش اول رمان بیگانه بود)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: