چمدون بسته

چمدونو بستیو میخوای بری،رفتنت برای من مسلمه
تو میری اما هنوز خاطره هات،واسه من ترکیب شادیو غمه

شادم از اینکه کنارت بودم،غصم از رفتن بی دلیلته
تنها تصویر من از چهرۀ تو،خنده های شرقیو اصیلته

"من جهانم به تو و بودن تو مدیونه،
حتی بارون حتی چتر بستتم میدونه
زندگیم خلاصه میشه تو همین،
که تمومه نفسام اسم تورو میخونه"

آرزوم این بود که وقت رفتنت،منو واسه لحظه ای نگا کنی
یا یه لحظه واسۀ خدافظی،اسممو زیر لبات صدا کنی

اما دنیا اونقده بد تا کرد،با منه بی رمق از این اتفاق
که الآن شبیه جسمِ نیمه جون،افتادم رو مبله گوشۀ اتاق

"من جهانم به تو و بودن تو مدیونه،
حتی بارون حتی چتر بستتم میدونه
زندگیم خلاصه میشه تو همین،
که تمومه نفسام اسم تورو میخونه"

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

954
۲۳