میترسم….

من از دریای طوفانی
من از این جنگل بی رحم
من از کوه دراز شهر………………میترسم
من از اینهمه من بودن
از ادعای آدمها
من از هر چه باید هست…………….میترسم
دروغه چشمک گلها
دروغه عطر شب بوها
درین شب بوی عطری نیست
کسی فکر اقاقی نیست
همه سر در گریبانند
همه مبهوت و سردرگم
یکی جای یکی دیگس
همه تو نقش هاشون گم
از ریای انسان ها
ازین حرفهای تکراری
لابه لای خنده ای شیرین
یه بغض کهنس انگاری
ازین دلای افسرده
درین قحطی عشق مرده
هزاران گلهای زیبایی
که از بی آبی پزمرده
میترسم…………………………….میترسم
ازین سکوت مرموزی
که بر لبهایم خوابیده
ازآن خورشید بی نوری
که بر آسمانم تابیده
ازین ماهیان در آبی
که در رودخانه جان دادند
از نهنگ های دریایی
که قصد خودکشی دارند
میترسم…………………..میترسم
من از ابراز حقیقت
از عشقی که نهان کردم
پر از حرفم ولی بازم
ترسیدم…. سکوت کردم
.
.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: