شام آخر

تو جلجتای شهر چشمات ، عیسی من روی صلیبه
تنها گناه قلب حوام ، دزدیدن یک دونه سیبه
از آدمیت بو نبرده ، اونکه دلت رو بی هوا برد
هرگز نفهمیدی نبودت ، چی به سر قلب من آورد
از تو بهشت سینه من ، رونده شدن عین عذابه
پینوکیوی قلب چوبیت ، عمریه که پشت نقابه
آشیل قلبت فکر فتح ، یه قلعه بهتر رو داره
جنگ صلیبی رو تموم کن ، جادوگر شهر هزاره
این تاج خار لعنتی رو ، از رو سر من دیگه بردار
مثل یهودا بوسه هاتو ، واسه شب آخر نگهدار
آغوششو امشب زلیخات ، تو بستر کی هرزه کرده
دنیا و دینت سامری شد!!! موسامو میگم برنگرده

از این نویسنده بیشتر بخوانید: