ماجرای واقعی

مشکـوکه رفـتـار تو ایـن روزا
میگی به این دیوونه دل بستی
بایـد یه کم آشفته تر باشی
تا باورم شه عاشقم هستی

گرمـای دستای تو مـشکوکه
اینجا که خورشیدش فقط زرده
اینجا یه سالـه بـرف می باره
آتیش این شومینه هم سرده

اینجا که عمر عشق کوتـاهه
تو دائم از عاشق شدن میگی
شک دارم این حرفِ خودت باشه
حرف قشنگی که به من میگی

دائم به من میگی پر از عشقی
شـک دارم امـا شایـدم باشی
شایـد یه روزی ثـابتـش کـردی
شاید همین امشب تو رسوا شی

بـا ایـنـکه غـم دنـیـامـو پـر کـرده
بـا ایـنـکه اینـجـا بـا خـودم تنهـام
شوقی برای با تو بودن نیست
یـک مـاجـرای واقـعـی مـیـخـوام

از این نویسنده بیشتر بخوانید: