حادثه ی مکرر

حادثه ی مکرر

رخوتِ این شب بی عشق و تپش
مگه با طنینِ قلبت بشکنه
مگه چشمات بتونه
توی این سیاهی ها رخنه کنه
می شه چشمام واسه شون یه روزنه
نگاهت نیزه ی نوره ، از توشون
به دلِ شب می زنه

تویِ روزگارِ بی عشق و تپش
سنگِ سنگینی یه رو سینه ی من
نفسِ مرده پاشوندن
تو هوایِ خاکِ دیرینه ی من
آه می شینه تلمبار می شه
مثلِ زنگار می شه
رویِ آیینه ی من

کم کَمَک سرد می شم سخت می شم
سنگِ بی بخت می شم

مگه گرمای تو گرمم بکنه
مگه دستای تو نرمم بکنه

مگه تو برداری با دستای گرم ِعاشقت
سنگ سنگینی رو از سینه ی من
مگه تو با جاریِ خون صدات
جون بدی به خاکِ دیرینه ی من
مگه تو برداری با نازِ نفسهات
زنگارِ محنت از آیینه ی من

روزا و شبایِ بی عشق و تپش
پرِ تکرارِ یه آسمونِ شیشه ای
خورشید و ستاره های کاغذی
بومای قالبی و گنجیشکای کلیشه ای

فکرِ اینکه تهِ این افق یه نقاشی کشیدن
قایقا اونورِ این منظره هیچ وخ نرسیدن
حتا تو خیالشون پرنده ها
اونورِ تصویر نپریدن
نقاشا نقشی بجز وهم و تصور نکشیدن ،

فکرِ این دایره ی بسته منو
روزا بی تاب می کنه
شبا بی خواب می کنه

مگه اتفاق بیفتی تویِ این سیرِ هنوز
منو از مرورِ دردام ببری
تو یه چشم اندازِ بکری
تو برام حادثه ی مکرری

منو قاب کن توی بومت
قالبم بگیر تو آغوشِ آرومت
روزا و شبامو پر عشق و تپش کن
روزگارمو تو پر عشق و تپش کن

*** محمود ناظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید: