صندلی خالی

نشسته بودیم توی کافه و ،
داشتم بی وقفه نگات می کردم
به ظاهر حرفی نمی زدم اما
مُدام توُ دلم صدات می کردم…

اون شب تمامِ حرفامونُ بی صدا
به قلبای هم دیگه میزدیم
فکر میکردیم که با خواستِ خدا
توی زندگیِ هم اومدیم

عجب چشمایِ نابی داشتی تو
من با نگاه ِتو مست می شدم
نزدیک بودی شبیهِ نبضِ من
حتا نزدیک تر از خودِ خودم!

زمان خیلی زود گُذشت و رفت
عقربه ها رحم نکردن به ما
هنوزم اگر مث سابقی
تو اون کافه چشم انتظارم، بیا…

هنوزم به عشقِ صدای پات
صندلیت توی کافه خالیه
هنوزم به هوای دیدنت ا
تو کافه گارسونم، چن سالیه…..

میلادنمکیان

از این نویسنده بیشتر بخوانید: