بذا من کنج قلبت دفن باشم

من رو به دست جوخه ی اعدام دادی

که توی چشمای نجیبت صف کشیدن

دستور شلیک و بده بشکن سکوتو

که صبرم و تو کنج لبهات سر بریدن

لعنت به این دنیای بی رحمی که بی تو

می خواد منو بازی کنه تا روز آخر

من رو بِکش تو پنجه های مهربونت

شاهین این حیرون ِ سر تا پا کبوتر

دنیای من دنیای آدم آهنی هاس

بی روح و بی احساس ، مرده سردو خسته

مث ِ یه آینه که هزارون ساله انگار

تو خلسه ی سنگین تنهایی نشسته

تو تیر بارون کن منو اصلن مهم نیس

اما بذا من کنج قلبت دفن باشم

فردای قصه دلخوشم به اینکه شاید

تو دل دلای عشق تو ازخاک پا شم

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: