رؤیا بافی

یه تصویر از تو میسازم،

پر از نستالوژیک میشم

باید آچمز شه افکارم،

آخه با چشم تو کیشم

یه آهنگ درام میشی،

فقط فرهادو کم داری

که کل جمعه اینطوری،

ته این کوچه بیداری

دارم فیلمت رو میبینم،

یه صحنه غرقه به بوسه

دارم بر باد میرم باز،

دلم تو فکر طاووسه

مسیر هندو از حفظم،

آخه نبشش پر از دریاس

همش خیس میشم از موجاش،

ولی شک دارم،این رؤیاس؟!

یه روزو با تو تعطیلم،

یه سالو بیتو سردرگم

ولی اون روز خودش بسه،

که پیدا شم توی مردم

یبار از تو به شب گفتم،

دلش پوسیدو ماهش مرد

با اینکه ماه زیبا بود،

فقط از تو قسم میخورد

حالا بازم منو خودکار،

زدیم تو کار بیداری

که شاید دمدمای صبح،

از این شعر پرده برداری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

1263
۲۰