آی زمونه

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همان لباس زیباست نشان آدمیت
آی زمونه

لحظه ی تحویل سالهِ،
امّا من تنهای تنهام
سال داره نو می شه امّا،
کم نمی شه غم و دردام

کم نمی شه غم و دردِ،
آدمای بی کس و کار
آی زمونه حرف ما رُ،
بیا گوش کن واسه یکبار

واسه یکبار دست بکش از،
آدمای شاد و خندون
بیا بنشین پای دردِ،
دل آدمای گریون

پدری که پول نداره از خجالت سر به زیره
نمی تونه واسه بچه َش حتی یک عیدی بگیره
چطوری باید بخنده مثه گلهای بهاری
آی زمونه نمی دونی خبرم از دلم نداری

لحظه ی تحویل سالهِ،
یه چشـَم اشک و یکیش خون
آی زمونه آی زمونه،
شیشه ی عمرمُ بشکون

شیشه ی عمرمُ بشکون،
بذار از غصّه رهاشم
بذار تو بهار خندون،
دیگه بارونی نباشم

آی زمونه این حقیقت
باورش یه خورده سخته
که نشون آدمیت،
به لباس و تاج و تخته

پدری که پول نداره از خجالت سر به زیره
نمی تونه واسه بچه َش حتی یک عیدی بگیره
چطوری باید بخنده مثه گلهای بهاری
آی زمونه نمی دونی خبرم از دلم نداری

مسعود داشی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: