مردتنها..!

بیزارم ازخوابه شبی که
بی تو منو تعبیرمیکرد
نقاشیه اون دختری که
تنهاییمو تصویر میکرد

دلگیرم از اون لحظه ای که
دستت توو دستم سرد میشد
آغوشم از لمسه وجودت
واسه یه لحظه طرد میشد

دلتنگه اون وقتم که شالم
رو شونه هات پرواز میکرد
دستی که واسه دیدنه تو
رو به خدا لب بازمیکرد

میترسم ازاین خاطراتی
که لمسشون تجدید درده
قلبی که از شرمه نگاهت
تنهاییشوتمدید کرده

دلسردم از این دختری که
شبها به یادت سیر میشه
عقربکه ساعت شنی که
بازم باخوابت دیرمیشه

مبهوتم ازآ یینه ای که
افتادوتصویرت رو خرد کرد
مردی که تنهابودوبعدش
..صدتا هزارتاچهره روو کرد

از این نویسنده بیشتر بخوانید: