هبوط

تن من مثل کویره
روح من تشنه آبه
توو هبوطی بی نهایت
غرق در فکر سرابه

این تن خاکی و هیچم
منو تا فنا کشونده
هق هق مبهم روح و
گریه تا خدا رسونده

یه کویر خشک و سوزان
روبرومه بی نهایت
تووی این فکر دل من
برسه به بی نهایت

رفتن و رها شدن ها
خواستنی ترین امیده
واسه این من غریبه
آخرین لحظه رسیده

روح من عاشق عشقه
تن من قصه مرداب
قصه میگه روح من باز
از یه خورشید و یه مهتاب

می دونم پر می کشم من
اینجا دیگه جای من نیست
می رسم به اوج بودن
جایی که نقاب تن نیست

کسی از ورای ابرا
با من از سفر سخن گفت
روح من مثل یه بودا
با من از خدا شدن گفت.

شهریور ماه ۱۳۷۹

از این نویسنده بیشتر بخوانید: