دستای کوچیک

این ترانه با تمام وجودم تقدیم به هموطنان پر دردم در آذربایجان که  از جان دوستشان دارم…

 

دستای کوچیک

 

از این آوار خونه میشه فهمید

چقد چشمای تو تغییر کرده

یه لرزش توو دلت هست و نمیگی

توی حرفات یه بغضی گیر کرده


تو هم دستات آروم بود یه روزی

توو دستای عروسکهای خونه

ولی حالا توو این درد غریبت

عروسکها فقط شدن بهونه


تو گم کردی یه چیزی زیر آوار

شاید پیدا نشه دیگه توو دنیات

یه مادر سهم تو بوده که رفته

دعا کردم ببینیش توی رویات


چقد خسته شدم از اینکه دیدم

نشد دستای کوچیکت نلرزه

چه خوب میشد یه شب ازخواب پاشی

دلت با دیدن مادر بلرزه

 

بیا خالی شو از این بغض سنگین

بذار دردت بپیچه توی آوار

همین حالا بیا رد شو که دیره

از این خونه برای آخرین بار


از این نویسنده بیشتر بخوانید: