انتهای فردا

اگه بهت میگم برو اگه میگم اینجا نمون
فکر نکنی تموم شده بین من و تو عهدمون
به اون خدا دلم میخواد هر لحظه تو نگام باشی
اما نمیشه خوب من مال من و چشام باشی
خوب میدونی که داشتنت برای من خداییه
اون لحظه که میمیرمم این لحظه جداییه
لعنت به دست روزگار که بدجوری رقم زده
روی نوشته های ما اون با ستم قلم زده
از برگ و باد و بارون تا لحظه شکفتن
قلبای پاره پاره چه قصه ها نگفته ن
نوشتیم عاشقونه از لحظه های احساس
اما رسیدیم آخر این انتهای فرداس!!

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

377
۴

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com