“منـــ کـه سیگاری نبـودم”

“منـــ کـه سیگاری نبـودم”
 
دوباره تنهام و دوباره شب شد
دوباره یک سیـــگار روشن شد
دوباره تنهایــی یـاد ِ تــو افـتـادم
سیگار نه من فقط به تو معتادم
دو نخ سیگار ،یه فنجان نسـکافه
یه فندک و تنهایی،ک بی انصافه
پیج فیسبوکم پر از شـعرای تیره
دو تا جمله و چشمای من خیره
نگاهم به غم ِ آدمای افسرده
به آن آیـنـه های تـرک خـورده
به چشم هایی ک برایم آشناست
به بوی عطـر پیراهنی ک آنجـاست
نگاه ِ کور کورانه ام به دوست داشتنت
به قرار ملاقات و مرا سـرکار گـذاشتنت
به راه طولانی کافه ک گـم کردمش
به خدایم و دعایم و اجابت نکردنش
به درد و رنج و عذابی ک به تنم افتاد
به ته سیگاری ک ناگه از دستم افتاد
دوباره تنهام و دوباره شب شد
دوباره یک سیـــگار روشن شد
دوباره قلم روی کاغد رقصید
دوباره زمین به دورم چرخید
دوباره نوشتم از درد ِ عجیبِ قـلبم
دوباره شروع شد سر دردم کم کم
دوباره پُک زدن برایم عشق بود
چیزی ک تـو بچگیام زشت بود
دوباره از حرص تار موهامو کـَندم
دوباره به خودم،خودم می خندم
دوباره یه ته سیـگار خـاموش شد
دوباره نسکافه ای سرد نوش شد
دوباره با سیگار دستم رو سوزوندم
جالبه منکه ،من که سیگاری نبودم

(۱۳۹۱/۰۵/۲۹…’۰۴:۱۸….Sunday)

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: