بابا یی

تو را چون یک گل پژمرده دیشب,از آن آوارها بیرون کشیدند
تو گویی که بر آن جسم نحیفت, ز سرخی چادری از خون کشیدند

برای بار آخر تو لباسی , به رنگ ارغوان پوشیده بودی
به آغوشت عروسک غرق خواب است,تو گویی روی او بوسیده بودی

دو دست کوچکت را باز کن باز, بکن زبری رویم را نوازش
ندارم غیر از این من آرزویی , ندارم در سرم بعد تو خواهش

نبود این عادتت ای نازنینم, ندیدم قبل لالایی بخوابی
جهانم تیره شد ای ماه تابان, نباشد باورم دیگر نتابی

زمین نفرین بر آن لرزیدنت باد, که لرزیدیو قلبم را شکستی
زمانه آن زمان رحم ات کجا بود, شدی آوار و چشمانش ببستی

هزاران زخم خورده بر دل من, کجایی مرحم زخمم کجایی
تمام خستگی بر گرده ام ماند, بخواب آرام خداحافظ بابایی

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: