سرزمین بی صدا

آهایی تویی که گفتی عشق رنگه چشای نرگسه

بیا ببین ترانه مون داره به آخر می رسه

ترانه بی پناه شده تو سرزمین بی صدا

اینجا دیگه صدامونم به گوش هم نمی رسه

 

مسافر خسته شب نا واسه رفتن نداره

ترانه خونه شهرمون حرف واسه گفتن نداره !

 

اینجا کسی تو عمق شب فکر اون ستاره نیس

اینجا دیگه ترانه هم شبیه اون ترانه نیس

مادر بزرگه قصه ها مرده تو اون زمستونا

اینجا کسی قصه نگفت از اون شبو کوچه ی خیس

 

ما فکر می کردیم که میشه با ترانه دنیامونو رها کنیم

گرگ سیاه قصه رو پری قصه ها کنیم

ما فکر میکردیم که میشه گل بدیم به دسته هم

از شب و از ستاره ها سقفی بسازیم واسه هم

 

ما فکر میکردیم همیشه قصه تمومه با خوشی

جغد سیاه شب میره وقتی که خورشید میرسید

اما نپرسیدیم چرا آخر این قصه همش

کلاغ سیاه قصه مون رفت و به خونش نرسید !

 

ما فکر میکردیم که میشه دنیا رو بی زندونم ساخت

تو دستای شکنجه گر نیلوفرای شب رو کاشت

ما فکردیم که میشه دنیامونو با ترانه رها کنیم

گرگ سیاه قصه رو پری قصه ها کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: