(( شـبِ عنـکــبـوت…))

            ((بســم الله الرحــمن الرحـــیـم))


از اوّل به ایـن عشــق شـک داشـتم

به سـاعـت که روو پنج ونیم کـوک بود

به بـارونِ بی وقــتِ اردیــبهــشـت

به دلــشوره هایی که مشـکـوک بود


 

به عطـرت که هرشـب عـوض میشدو

به اون لکّـه ی تیـره روی  گلــوت

به اون شـب که آغــوش مـن فتح شد

شـب نحــس وحـشت؛ شـبِ عنـکبوت!


 

به روزای تلـخی که یـخ بسته بود

نگــاه پـر از اضـطرابــم به در

به هــرشـب که بایــد سرِ میـزشام

غــذا می کشیدم واسـه یک نفـر!



به آغــوش تـرس آورِ مردی که

توو دنـیا رفیـقی جـز الکـل نداشت

ببیــن مــن کجـا بودم و تو کـجا؟

نه ایـن عشـق از اوّل تعــادل نداشت


تا وقـتی می ترسیدی از بی کسی

دم از همــدلی و توافــق زدی

ولـی وقـتی مـن با تمام دلـم

از احــساس حـرفی زدم عُـق زدی!


 

تا بازیـچه خواسـتی عروسـک شدم

تا خـواستم پنـاهـم بشی، گــم شدی

یه همـدم می خواستم،یه مرهـم،ولی

تو روی تنم نیــش کــژدُم شــدی



یـا هروقـت خواسـتم یه چیـزی بگم

به حــرفام انـگ مزخــرف زدی

مـن اینجا برات اشـک ریخـتم توجاش

سـرِ گـور رؤیـای مـن کـف زدی!


نه ایـن رابـطه منـصـفانه نبـود

برات مثـل پـل بودم و سـد شدی

دلـم سنـگـرت شدکه زخمی نشی

تـو از روی نعـش دلـم رد شدی!


حـالا وقـتی دلـتنـگ همدیگه ایم

با کفـشای هـم درددل می کنیم

                سکـوت تـو تیــر خَلاصه، بـزن

سـرِ زنـدگی مون دوئــل می کنیم

 

۱۳۹۲/۰۲/۰۵


                                                              ((آرامــش نصیــبـتان))

https://www.academytaraneh.com/59533کپی شد!
946
۶۸

  • مهدی مقامی خوندم و خوشم اومد..درود
  • احمداکملی این سومین ترانه ای که با این مضمون از شما خوندم ببخشید سلام.منم مثل هانوم رئیسی آرزو دارم مثل شما ترانه بگم =D> =D> =D>
  • فریبا سید موسوی عزیزم عالیه هزار آفرین گلم تا بازیـچه خواسـتی عروسـک شدم تا خـواستم پنـاهـم بشی، گــم شدی یه همـدم می خواستم،یه مرهـم،ولی تو روی تنم نیــش کــژدُم شــدی =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
  • معصومه قریشی تا وقـتی می ترسیدی از بی کسی دم از همــدلی و توافــق زدی ولـی وقـتی مـن با تمام دلـم از احــساس حـرفی زدم عُـق زدی! =D> =D> =D> چی بگم حمیده بانو ، جایی برای حرف زدن باقی نمی ذاری بس که ترانه هات بی نظیرن .لایکی @};- @};- @};-
    • حميده سادات غفوريان سلام معصومه ی عزیزم واقعا عذر می خوام که نتونستم پای همه ی ترانه هات حاضر بشم و دیدگاه بذارم :-( اما تو همچنان گرم و مهــربون کنارم هستی و به خاطر این همه محبّتت ازت ممنونم دوست خوبم. @};- @};- همیشه به من لطف داری. :-) ((بهـــارتــان سرشار از کامیابی))
  • علی رضا مرتضی قلی سلام راستش به نظرم اگه کار با سوژه ی الکل از اول تا انتها پرداخت میشد خیلی بهتر بود... تو ابتدای ترانه کار فضای خیانت داره اما به تدریج رنگ آدم بده تو قصه تون عوض میشه......مثل همیشه کار بلند بود اما مثل همیشه پرداخت خوبی نداشت...... یه سری واژه ها از زبان صمیمی ترانه هاتون فاصله داره مثل : نیش کژدم ، انگ مزخرف ، سر گور رویای من!!!!!!... مثل همیشه حس کار خوب بود انتخاب قافیه هاتون عالی بود وتصویر های مرد الکلیتون حالم و خوب کرد و پایان بندیتون دقیقا امضای ترانه ی خودتون بود...... خانم غفوریان منم مثل همه دوست دارم ازتون ترانه بخونم شاید بیشتر از روزی یک ترانه اما.......به نظرم خیلی زیاد دارید ترانه مینویسید و نوک قلمتون داره تموم میشه.....ای کاش یه مدت خیلی کوتاه بزارید و نوک این مداد و دوباره تیز کنید و باز هم من یک نفر رو به شاعرانه هاتون مهمون کنید..... احساس میکنم فضای آکادمی یه ذره داره به ترانه ی شما آسیب میرسونه..... من همه ی این مطالب و نوشتم چون قلم شمارو خیلی دوست دارم و راستش ترانه هاتون برام مهمه...ببخشید اگه زیادی حرف زدم.......من به همترانه بودن با شما و دوستان آکادمی افتخار میکنم........ براتون آرزوی بهترین هارو دارم......
    • جواد پوران سلام. کلا کار رو متوسط دیدم نسبت به کارهای قبلیتون من به شخصه از شعریت در ترانه به شدت استقبال میکنم ترانه ایی که درش شعر باشه یعنی اثر خوب دره این خونه رو همه بازه،آدما از هجوم سرریزن حال اون آدمی رو دارم که،زندگیشو تو کوچه میریزن موفق باشین
      • حميده سادات غفوريان سلام آقای پوران متشکرم از حضور پرمهـــر شما. @};- @};- ((بهـــارتـــان شکوفه باران))
  • مهدي دمي‌زاده سلام دوست من... وزن مثل همیسه روون تصویرسازی ها مختص خودت و با زبان خودت یه جورایی سبک نوشتاریت تثبیت شده این هم خوبه هم بد خوبیش اینه که به زبون خودت میرسی و همه وقتی مشابهش رو میبینن ناخواسته سبک تو میاد توو ذهنشون بدیش اینه که اگه نتونی رشد بدی تصویرات رُ ، ازت دلزده میشن به هر حال توقعات بالا میره
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای دمـــی زاده ی گرامی ممنونم که دارید بدهیتون رو پرداخت می کنید! :-) دیدگاه دو پهلوی شما هم خوشحالم کرد و هم نهیــبی بود برای صد چندان سخت گیرانه نوشتن . ممنونم از حضور پر مهــرتان @};- @};- ((سعـــادت نصیـــبتان))
  • آرش توفیقی سلام بانو ... همیشه در کارهایتان برای لذت بردن چیزی هست و این یعنی تکنیک ، شاعرانگی ... با اینکه می دونم جزو معدود افراد آکادمی هستم که شما حس مثبتی بهش ندارین ، بازهم همه ی کارهایتان را پیگیر هستم ، زیرا از شما شعرتان را می خواهم نه آنچه هستید !!! بزرگترین نقدی که به کارهایتان وارد است ، با اینکه نقد شما در سطح ادبی بنده نیست و باید سالها بگذرد تا شاید بتوانم اثرتان را نقد کنم و همیشه از شما می آموزم ، اما مهمترین رکن ضعف کارهایتان را ، با ترانه آغازیدن و به شعر محاوره دچار شدن می بینم ، کارهایتان طولانی ست و در میان راه شاعر بودنتان آنقدر به شما غلبه می کند که از ترانه نوشتن به شعر محاوره نوشتن دچار می شوید!!! چشمهای تو که از هیجان گریه می کنند در من هزار چشم نهان گریه می کنند نفرین به شعرهایم اگر چشم های تو اینگونه از شنیدنشان گریه می کنند!!! @};- " دادا "
    • حميده سادات غفوريان درود آقای توفیــقی همیــشه گفتم قضاوت کار آدمیــزاد نیست . و همیــشه تلاش کردم افراد رو بر اساس رفتــارشون قضاوت کنم نه نامـهاشون... محتــاط شدید! واقعا برای انتقاد از من نیازی به خرج کردن تعارف نیست، این رو تا الان باید فهمیده باشی. نقدتون رو می پذیـــرم اما نه درمورد همه ی ترانه هام، در بسیاری از ترانه هام ماجرا برعکسه و این رو شخصا به وضوح حس می کنم. والبته برای اصلاح این مشکل تلاش خواهم کرد. ممنونم از همراهی تان. حتــما نشسته اید و به من فکر می کنید من هم نشسته ام به شما... گـــریه می کنم ((بهــارتـــان مانــدگار))
  • سعیده پورمحمد آفرين به تو حميده جان براي خلق اين همه زيبايي.... مثل هميشه لذت بردم و پسنديدم. @};- @};- @};-
  • علی رضا مرتضی قلی سلام راستش ترجیح میدادم کار با سوژه ی الکل از اول تا انتها پرداخت میشد ولی تو ابتدای ترانه کار فضای خیانت داره اما به تدریج رنگ آدم بده تو قصه تون عوض میشه......مثل همیشه کار بلند بود اما مثل همیشه پرداخت خوبی نداشت...... یه سری واژه ها از زبان صمیمی ترانه هاتون فاصله داره مثل : نیش کژدم ، انگ مزخرف ، سر گور رویای من!!!!!!... مثل همیشه حس کار خوب بود انتخاب قافیه هاتون عالی بود وتصویر های مرد الکلیتون حالم و خوب کرد و پایان بندیتون دقیقا امضای ترانه ی خودتون بود...... خانم غفوریان منم مثل همه دوست دارم ازتون ترانه بخونم شاید بیشتر از روزی یک ترانه اما.......به نظرم خیلی زیاد دارید ترانه مینویسید و نوک قلمتون داره تموم میشه.....ای کاش یه مدت خیلی کوتاه بزارید و نوک این مداد و دوباره تیز کنید و باز هم من یک نفر رو به شاعرانه هاتون مهمون کنید..... احساس میکنم فضای آکادمی یه ذره داره به ترانه ی شما آسیب میرسونه..... من همه ی این مطالب و نوشتم چون قلم شمارو خیلی دوست دارم و راستش ترانه هاتون برام مهمه...ببخشید اگه زیادی حرف زدم.......من به همترانه بودن با شما و دوستان آکادمی افتخار میکنم........ براتون آرزوی بهترین هارو دارم......
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای مرتـضی قلی گرامی ممنونم از حضورتون و دو چندان ممنونم که بالاخره نقد فرمودید ترانه و من رو. تمام نکاتی که فرمودید برای من قابل احترام و تامل هستند وقطعا بهشون فکر خواهم کرد. حقیقتا حس درونیم این بود که این کار نوشته نشد تا به الکلی بودن مرد قصه ی من بپردازه،که گمان می کنم این سوژه انقدر کشش نداره که یک ترانه ی کامل روبهش اختصاص داد و مخاطب تا انتهای کارنگه : ای بابا! الکلیه که باشه این همه تاکید برای چیه؟! حتی نوشته نشد تا قضاوت کنم که آدم خوبی بوده یا بد یا بگم یه زندگی بی مهرو سرد چی به سر دوتا آدم میاره، بگم گاهی می تونی از مردی که زندگیتو نابود کرده متنفر باشی و بازهم نیمه شب ها وسط سرفه و سرگیجه کفشاشو توو بغل بگیری و...بلکه صرفا بر اساس یک حس درونی نوشته شد.والبته اگر نظر شما اینه که موفق نبودم قطعا به نظرتون احترام میگذارم. واما این روزها شما اولین نفری نیستید که به من میگید: بسه دیگه یه جورایی شورشو درآوردی! بلکه با لحن ها و شکل های مختلف بارها این جمله رو شنیدم از تعریف های کنایه آمیز گرفته تا تهدید های غرض آلود! حتی چند نفر عقیده داشتن دلیل پرکاری من جلب توجه و عرض اندام در محافل شعری و آکادمی ترانه است! اما هیچکس نمیدونه و بذارید شما اولین نفری باشید که میفهمید: حمیــــده غفوریان این روزها شعر وترانه نمی نویسه بلکه خودش رو روی کاغذ آورده، این ترانه ها شدن خاطرات روزانه ی من! که اگر ننویسم ، اگر نباشن احتمالا کوچکترین اتفاقی برای شعر ایران و مشـهد و حتی آکادمی ترانه نخواهد افتاد، حتی اگر برای مدتها غیبم بزنه کسی نخواهد پرسید چیشد شاعر؟! چی به سرت اومده! اما برای من قطعا اتفاقات بدی می افته! نمیدونم شاید هم حق با شما باشه و جای استراحتی کوتاه واقعا وقت بازنشستگی باشه ، شاید بیهوده دارم به خودم تلقین میکنم که هنوز میشه نوشت نمی دونم! واقعا نمی دونم اما دنیای من انقدر حادثه خیز و نا امنه که بزرگترین خطرها برام حکم یک شوخی رو دارن هیچ کسی یا چیزی نمیتونه به من و شعر من آسیب بزنه جز خودم ،اگر معتقدید ضعیف عمل می کنم خودم مسببم نه عامل دیگه. بازهم ممنونم که همیشه با دلتون همراه دردهای منید. و حرف آخر منو کسی بهتر از من زده احساس میکنم خیلی نزدیکم به روزهایی که باید این مطلب رو کپی کنم بذارم تو وبلاگم با پنج بازدید کننده ی همیشگی و دیگر هیچ....
      • حميده سادات غفوريان ... در هر حال خلاصه‌ی ماجرا و لُبِ مطلب از این قرار است که من می‌خواهم دیگر از رینگِ ترانه بیرون بیایم و دستکش‌هایم را آویزان کنم. کلافه‌ام و خسته‌ و بیمار. دیگر دل و دماغی نمانده برای بودن در این آشفته بازار و گودی که درآن مُدام باید توهین و تحقیر ببینی و خودت را آن‌قدر کوچک کنی تا در چهارچوب‌های تعریف شده از طرف نهادهای ناظر جا بگیری. با خود بجنگی و خود را زخم بزنی و در هربار زمین زدن خود هورای هواداران گوش‌هایت را پُر کند و گمان کنی کاری کرده‌ای از نوع کارستان اما در عمق وجودت آگاه باشی که آب به هاون کوبیده‌ای و عمر هدر داده‌ای. آگاه باشی که مخاطب و هوادار هم نه باید و نه می‌تواند جوابِ نداری و تکه تکه شدن‌هایت را در تنهایی بدهد. در آن خلوتِ بی‌مرز که تنها تویی و خودت که باید زیر شانه‌هایت را بگیرد و در بالا رفتن از سربالایی میان‌سالگی یاری‌ات کند. من بُریده‌ام دیگر از این خودجنگیِ مدوام و خودشکست دادن‌های دمادم. می‌خواهم از همین خودِ برنده-بازنده که هر صبح در آینه چشم در چشمش می‌شوم مرخصی بگیرم و اگر بیماری مجالم بدهد بروم کمی زندگی کنم. این مرگِ مداومِ موسفید کُن که یک دهه و نیم، نفس به نفسم آمده، اگر نجنبم و قالش نگذارم نفسم را می‌گیرد... و گرفته از همین ‌اکنون. با این ریه‌های لت و پار و پروانه‌ی سیاهی که در سینه‌‌ام بال بال می‌زند و می‌سوزد و به ضرب و زور ماسکِ اکسیژن باید زنده نگهش داشت. باید با دستِ خودم کِرکِره‌ام را پایین بکشم تا این همه ناراستی و بی‌حساب کتابی در اوضاع هنرو فرهنگ فتیله‌ام را پایین نکشیده‌. پس مِن‌بعد من نه شاعرم، نه ترانه‌سرا، نه نویسنده و مترجم و نه صاحبِ هیچ عنوانی که ربط و دخلی به ادبیات و هنر داشته باشد. باید از این خودِ بی‌خود مانده، از این منِ دهان‌بند زده شده استعفا دهم. شاید به ثبتِ احوال بروم و نامم را هم که از بدِ روزگار نام هنری نیست و شناس‌نامه‌ای‌ست عوض کنم. باید دنبال شغل آبرومندی بگردم. دیگر نای امید دادن به دیگران را ندارم و خود را شبیه دلقکی می‌بینم هنگام بشارت دنیایی زیباتر، آزادتر و عاشقانه‌تر دادن. چرا که دنیا شبیه آرزوهای من نیست و گویی تا اطلاع ثانوی هم نخواهد شد. باید کاری برای خود دست و پاکنم. در دوران جوانی چند سالی کتاب‌فروشی کرده‌ام و این کار را بلدم. از تِی کشیدن و شیشه‌ی ویترین برق انداختن تا کتاب فروختن و کتاب معرفی کردن. شاید بتوانم کاری مثلن در یک کتاب‌فروشی پیدا کنم. شاید مراوده با مخاطبین اندکِ کتاب که در این گرانی سرسام‌آور کاغذ و اوضاع وحشت‌ناکِ نشر هنوز از نانِ شبشان می‌زنند تا روحشان را با کتاب سیر کنند ثمری بهتر از نوشتن برای من داشته باشد اما اول باید از این عناوینی که مرا با آن صدا می‌زنند خلاص شوم. عناوینی مانند «شاعر»، «نویسنده»، «ترانه‌سُرا»، «مترجم»... عناوینی که در این سرزمین بیشتر اسبابِ سرشکستگی‌اند تا افتخار. بیست و هفت، هشت کتاب منتشر شده از من و دَه دوازده‌تای منتشر نشده‌ی در راه و پشتِ درِوزارتِ ارشاد مانده، سرِ جمع حدود چهل عنوان کتابند که برای نوشتن تک تکشان از خودم و مخاطبینم عذرخواهی می‌کنم. هر دومان وقت خود را تلف کرده‌ایم. از انگشتان دست‌هایم به خاطر این همه بر دکمه‌های تایپ و کامپیوتر زدن و از گردن آرتروز گرفته‌ام به خاطر ساعت‌ها پشت کامپیوتر نشستن و از ریه‌های آبکش شده‌ام به دلیل تحرک نداشتن و سیگار، به سیگار سوزاندنشان شرمنده‌ام. نه قصد دارم نقش «طفلکی» را بازی کنم، نه برای خود نوحه می‌خوانم به قصد سینه زن جمع کردن و نه این یادداشت شگردی‌ست برای بازارگرمی و مدتی غیب شدن و دوباره بازگشتن به رسم بعضی آوازخوان‌ها سن و سال‌دار که هرچند سال یکبار حرف از آلبوم آخر و خداحافظی و بازنشستگی می‌زنند و تا پای گور هم‌چنان می‌خوانند. خسته‌تر و بیمارتر از آنم که به فکر چنین نمایش‌هایی بیفتم. کتاب‌هایی منتشر نشده دارم که شاید روزی منتشر شوند و ترانه‌هایی هم برای اجرا به آوازخوان‌ها سپرده‌ام که به مرور شنیده خواهند شد اما از این دَم دیگر کاری به کار این آسیابِ استخوان خوردکن ندارم و آردنریخته، اَلُکم را می‌آویزم. ... به امید روزی که هنـر در سرزمین ما اسباب شرمساری نباشــد..... بخشی از زیباترین ترانه ی یغما گلرویی!
  • علی برزگر بسیار قلم توانایی دارید از صمیم قلبم به شما تبریک میگم @};-
  • ديانا سكوت یـا هروقـت خواسـتم یه چیـزی بگم به حــرفام انـگ مزخــرف زدی مـن اینجا برات اشـک ریخـتم توجاش سـرِ گـور رؤیـای مـن کـف زدی! like my love:-x
  • محمدرضا رجب پور درود بانو. دلم داشت برای عاشقانه ها(و ضد عاشقانه ها!!)شما تنگ میشد! فوف العاده بود بانو.خوشحالم کسی از کشف های ترانه های من تعریف میکنه که خط به خط ترانه هاش پر از کشف های جدیده.اینجوری آدم به خودش امیدوار میشه :-) البته نا امیدی هم قطعا در پی داره که هیچ وقت نمیشه به زیبایی شما ترانه نوشت :-S ممنونم بانو که این ترانه های زیبا رو با ما هم قسمت می کنید @};-
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای رجب پور گرامی ضدعاشقانه!!! شایــد نمی دونم . قطعا شما با نگاه لطف همراه ترانه ی من بودید که بی نقص دیدیدش. اما اگر سیبلتون برای پیشرفت رو روی من و آثارم تنظیم کنید احتمالا رکود خواهید داشت تا صعود! به بی نهایت فکــرکن... سپاس از حضـــورتــان. @};- @};- ((بهـــارتــان بی پایــان))
  • سهیل پیلتن درود دست مریزاد خانم غفوریان کارهاتون همه زیبا و بی نظیر هستن هر بار که از شما ترانه خواندم واقعا لذت بردم سپاس موفق باشید @};-
  • حسین خزایی تمامی آثار شما را افتخار خوانش داشتم و واقعا لذت بردم . ولی همیشه یه حس عمیق غم ، نفرت ، یا به نوعی نامردی در ترانه ها شما موج می زنه . مشتاقانه منتظر خوانش ترانه هایی با درون مایه پر امید و فروغ هستم. و این آرزو قلبم منه . زنده باشید و قلمتان نویساا @};- @};-
    • حميده سادات غفوريان درود آقای خزایی همــراهی شما همیشه باعث دلگرمی من بوده و متشکرم از نظر لطفی که نسبت به من و ترانه هام دارید. من هم امیــدوارم دعاتون مستجاب بشه اما کی شعر ترانگیــزد خاطر که حزیـن باشد! ((بهـــارتـــان پرنشــاط))
  • محمود محكمي تا بازیـچه خواسـتی عروسـک شدم تا خـواستم پنـاهـم بشی، گــم شدی/////دلـم سنـگـرت شدکه زخمی نشی تـو از روی نعـش دلـم رد شدی!////////// حـالا وقـتی دلـتنـگ همدیگه ایم با کفـشای هـم درددل می کنیم سکـوت تـو تیــر خَلاصه، بـزن سـرِ زنـدگی مون دوئــل می کنیم
  • محمود محكمي خیلی دوست داشتم حمیده خانم @};- @};- =D> =D> =D> =D> =D>
  • صادق شيخي زيبا بود.بازي شما با كلمات خيلي خوبه وزبان شعري جالبي داريد.موفق باشيد @};-
  • علیرضا روشنی فوق العاده بود! فوق العاده... این ازون شعرایی که دلم میخواست مال من بود... تا بازیـچه خواسـتی عروسـک شدم تا خـواستم پنـاهـم بشی، گــم شدی یه همـدم می خواستم،یه مرهـم،ولی تو روی تنم نیــش کــژدُم شــدی و حـالا وقـتی دلـتنـگ همدیگه ایم با کفـشای هـم درددل می کنیم سکـوت تـو تیــر خَلاصه، بـزن سـرِ زنـدگی مون دوئــل می کنیم این دو بند مو به تنم سیخ کردن.... خانوم غفوریان با عرض معذرت شما دیوانه ترین دختری هستین که من در تمام زندگیم دیدم...
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای روشــنی حضورتون همیشه خوشحالم میکنه. خصوصا اگه با این همه تعریف و تعارف همراه باشه. البته جمله ی انتهایی دیدگاهتون یکی از دلچسب ترین تعریف هایی بود که در زندگیم از من شده بود متشکرم. :-) @};- @};- ((بهـــارتـــان برقــــرار))
  • احمد «چکاوک»جعفری =D> =D> =D> =D> مثه همیشه زیبا بود @};- @};- @};- @};-
  • علی قانع سلام فقط میتونم بگم عالی ....شایدم تعجب آور مهارتتون قابل ستایشه... موفق باشید
  • عابد صالحپور سلام خانم غفوریان عزیز کار زیبایی بود لایک @};-
  • حسام بهمن سلام خانوم غفوریان. شروع ترانه رو خیلی دوست داشتم تا پایانش که به کلیشه میرسه."دوئل زن و مرد" به نظرم ازین خط:"تا وقـتی می ترسیدی از بی کسی" به بعد اون پرداخت شاعرانه اول جاشو به یه نوع روایت میده که خیلی "رو" و مستقیم گفته میشه.چیزی که در کارهای قبل تون نمی خوندم.شاید اگه در ترانه دوست دیگری این نوع روایت رو می خوندم تعجب نمی کردم اما با توجه به پر کار بودن شما و ترانه های خوب تون که همیشه دنبالش کردم مقداری برام عجیب بود. در نوع پرداختی که به چنین مضمون هایی دارید همیشه تحسین تون کردم.چرا که حس زنانگی همراه با "صلابت" در همه ترانه هاتون وجود داره اما در این ترانه مقداری "درماندگی" دیدم که بی هیچ منطقی موجود عزیزی مثل "زن" رو در مقابل موجود عزیزی به نام "مرد" داره ضعیف نشون میده و این ضعیف نشون دادن دقیقا بخاطر اینه که "مرد" رو مقداری "شلخته" ، "بی تفاوت" و حتی "ظالم" نشون بده. می دونید؟ اصلا بحث زن بودن و مرد بودن ندارم.ظلم در هر نوعش و توسط هر کس با هر جنس قبیحه اما این نوع پرداخت که در اون "چرایی" پاسخ داده نمیشه از ترانه خانوم غفوریان بعیده. بازم میگم که ابتدای ترانه تونو خیلی دوست داشتم. سلامت باشید. @};- @};- @};-
    • حميده سادات غفوريان درود آقای بهــمن همیشه دیدن نقد دوستان پای اثرم خوشحالم میکنه خصوصا وقتی حس میکنم نقد بر شعرم وارد بوده. دراکثر آثارم از ابتدا تا انتها این منم که تصمیم می گیرم چه اتفاقی باید برای شعرم بیفته، اما پا درمیانیِ احساسات شخصی شاعر گاهی وقتها در شعر ناگزیره و گمانم در بندهای مورد اشاره ی شما این اتفاق افتاده! قطعا ازاین به بعد اگر شعری بنویسم سعی میکنم این دست اتفاقات رو مهار کنم. اینکه برای نظر دادن برای یک اثراون رو با دقت و توجه می خونید بسیار ارزشمنده. ممنونم از تامل شما @};- @};- (( بهـــارتان مانـدگـار))
  • امید رمضانی درود بر شما. ترانه زیبایی بود. پختگی در ترانه شما مشهود بود. موفق باشید @};-
  • عباس غلامی مقدم @};- =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> @};-
  • موسی صادقی ترانه زیباتون رو دوست داشتم حمیده خانم غفوریان عزیز مخصوصن که اینبار زبان ترانه برای من سادگی بیشتری داشت @};- به آغــوش تـرس آورِ مردی که توو دنـیا رفیـقی جـز الکـل نداشت ببیــن مــن کجـا بودم و تو کـجا؟ نه ایـن عشـق از اوّل تعــادل نداشت @};- می پسندم @};-
  • رسول آدینه به آغــوش تـرس آورِ مردی که توو دنـیا رفیـقی جـز الکـل نداشت ببیــن مــن کجـا بودم و تو کـجا؟ نه ایـن عشـق از اوّل تعــادل نداشت این تازه یکی از بخشای نورانیه این کار بود با تمام وجودم خوندم و هیچ حرفی ندارم هیـــــچ =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D>
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای آدینه ی گرامی دوستی میگفت: اگر کسی در قبال هنر تو هیچ حرفی نداره بدون یا کارتو نخونده یا باورش نکرده! امیدوارم هیچ شما از این هیچ ها نباشه. ممنونم ازحضور پرمهـــرتان. @};- @};- ((بهـــارتـــان بی تشـویــش))
  • سید علی برقعی وااااااااااو ... سلام ... عالی بود عالی ... مثل همیشه ... واقعا محشری محشر =D> =D> =D> @};-
  • شراره مسگرچیان =D> =D> =D> =D> درود حمیده جان عالی @};- @};- @};- @};- @};-
  • مجید صادقی سلام حمیده عزیز بعد میایی میگی بهم نگو استاد آخه باید چی بگم به صاحب همچین قلمی فوق العاده زیبا بود مرسی نه ایـن رابـطه منـصـفانه نبـود برات مثـل پـل بودم و سـد شدی دلـم سنـگـرت شدکه زخمی نشی تـو از روی نعـش دلـم رد شدی!
    • حميده سادات غفوريان سلام آقای صادقی گرامی اســتاد اگه حق واقعیش ادا بشه کلمه ایه که شانه های من یارای کشیدن سنگینی بارش رو نداره. ممنونم از حضور مهــرآمیـــز شما. @};- @};- ((بهـــارتــان پر طـراوت))
  • سارا یاوری به روزای تلـخی که یـخ بسته بود نگــاه پـر از اضـطرابــم به در به هــرشـب که بایــد سرِ میـزشام غــذا می کشیدم واسـه یک نفـر! باز هم فضا سازی های بی نظیر باز هم نگاهی نو باز هم خلاقیت بازهم حمیده عزیز با ترانه ای که می شه تا مدتها تو ذهن باقی می مونه تو شاهکاری =D> =D> =D> =D> =D>
  • یاسمن شکفته "از اوّل به ایـن عشــق شـک داشـتم به سـاعـت که روو پنج ونیم کـوک بود به بـارونِ بی وقــتِ اردیــبهــشـت به دلــشوره هایی که مشـکـوک بود . . . . . " درود حمیده ی عزیز @};- @};- @};- حظ کردم!!!! ترانه های شما همیشه منو هیجان زده کرده بسکه زیبا می نویسین .. =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D>
    • حميده سادات غفوريان سلام یاسـمـن گرامی قطعا شما با نگاه لطف همراه ترانه های منی که انقدر بی نقص و زیبا می بینید. همراهیت باعث خوشحالی منه دوست خوبم. ممنونم از حضورتون. @};- @};- ((بهـــارتــان پرآرامـــش))
  • پگاه دهقاني تا بازیـچه خواسـتی عروسـک شدم تا خـواستم پنـاهـم بشی، گــم شدی یه همـدم می خواستم،یه مرهـم،ولی تو روی تنم نیــش کــژدُم شــدی عالی بود @};- @};- @};-
  • علی ادریس زاده درود حمیده سادات عزیز . همیشه باش و با کارات آرامش بیار @};- به هــرشـب که بایــد سرِ میـزشام غــذا می کشیدم واسـه یک نفـر! =D> =D> =D> .......... ولـی وقـتی مـن با تمام دلـم از احــساس حـرفی زدم عُـق زدی! =D> =D> .......... یـا هروقـت خواسـتم یه چیـزی بگم به حــرفام انـگ مزخــرف زدی =D> =D> مـن اینجا برات اشـک ریخـتم توجاش سـرِ گـور رؤیـای مـن کـف زدی! =D> ....... حـالا وقـتی دلـتنـگ همدیگه ایم با کفـشای هـم درددل می کنیم =D> =D> =D> سکـوت تـو تیــر خَلاصه، بـزن سـرِ زنـدگی مون دوئــل می کنیم =D>
  • میترا موسوی درود حمیده جان ...اومدم که باتمام وجود لمس کنم ترانه تو دوستت دارم چون بهترین احساسو بهم میدی :-x :-x :-x :-x :-x :-x لذت بردم و اینکه =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D>
  • فریبا رئیسی ای جانم اوووووووول شدم بی نظیر بو مثل همیشه احساس زنانگی به خوبی درش موج میزد عالی بود درود برشما و قلم زیباتون یعنی میشه منم مثل شما یه روزی قلم بزنم =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> @};- @};- @};- @};-
    • حميده سادات غفوريان سلام فریـبای عزیز فک کنم حالا حالا ها رتبه ی اول مال خودت باشه :-) :-( ممنونم که مهمان کلبه ی احساس من شدی دوست خوبم. نظر لطفته انشاءالله تو خیلی بهتر از من خواهی نوشت. @};- @};- ((بهـــارتـــان مســتدام))