رفت…

از پیـش روم گذشت رفت، اصلا منـو ندید و رفت

من موندم و کلی سوال، چرا به اون خندید و رفت

چــرا نذاشت کـــه بشکنه، قفـــل سکوت ایــن صدا

چــرا نمونـد کنــــار مـــن، حتــــی بقـدر یــــه نگا

چــرا نذاشت بهـــش بگـــم، عاشقشـم دوسش دارم

تو تنهاییــم تنـــها اونــــــه، کـــه تو خیالــم میـارم

.

.

.

درستـــه ساکتـــه دلــــــم، درستـــه حــرف نمیزنه

ولی میــون حجـم بغض، صد دفعه داره می شکنه

می شکنه و صدای اون، میشینه روی ایـن سکوت

تمـــوم لحظه هام میشن، خلاصه توی ایــن قنوت:

“خــدای مـــن خــدای مـــن، بـــرس بداد ایـن دلم

آخـــه تویـــی تنهـــا فقـــط ، چاره ی ایــن مشکلم

خــدای من خــدای من، دیدی چطور دلــم شکست

دیدی کـــه تیــر رفتنش، اومد و رو قلبـــم نشست

خـدای مــن خـدای مــن، نرو تــو از کنــار مـــن

کــه بعد ایـــن اتفـــاق، فقـــط تویـــی قرار مــــن…”

از این نویسنده بیشتر بخوانید: