آذربایجان من

با جرعه های حسرت
تا ریخ و سر کشیدیم
از این زمین خسته
تاریک تر ندیدیم

با لرزه های وحشت
شهرم به گریه افتاد
تو زم هریر این شب
شعرو به واژه پس داد

تصویر گنگ خونه
امروز زیر آوار
می لرزه تو تب و تاب
شهر غریبم انگار

ما قطره؛ قطره اشکیم
ما چکه؛ چکه خونیم
تقدیر اینه که ما
تنها تر بمونیم

تاریخ بی ترحم
روشو به ما نشون داد
راوی قصه ی تلخ
طفلی که ساده جون داد

تو اوج این سیاهی
با بغض؛ هم اتاقیم
تو حسرت یه سقف و
سوسوی یک چراغیم

تصویر گنگ خونه
امروز زیر آوار
می لرزه تو تب و تاب
شهر غریبم انگار

ما قطره؛ قطره اشکیم
ما چکه؛ چکه خونیم
تقدیر اینه که ما
تنهاتر بمونیم

علیرضا روشنی
۲۲/۵/۹۱

از این نویسنده بیشتر بخوانید: