یک قرنه رفتی…

تو صد ساله که از این خونه رفتی
هنوزم روحت اینجا گیر کرده
تکه های باقی از خیال دورت
من رو هر نفس درگیر کرده
تماشایی شده احوال مردی
که میگفت از غرورش کم نمیشه
تمام خاطراتو دوره کردم
هنوزم رفتنت درکم نمیشه
همه ثانیه ها غرقه عبورن
منم اینجا نشستم مثل دیروز
چراغ خونه خاموشه هنوزم
چه فرقی داره با دیروز امروز
زمانی که نباشی کل این سال
برام توو چند ساعت دوره میشه
تمام عمرمو دزدیده از من
زمان هایی که فکرت خوره میشه
تو برگشتی ولی رنگ غروب از
اتاق ساکتم بیرون نمیره
تمام لحظه هام خورشید بودن
حالا ماه از سکوتم رو میگیره
تو برگشتی ولی بعد از زمانی
که بهت رفتنت رویامو برده
به دنبال کودوم شمع و چراغی
درست یک قرنه که این مرد مرده

از این نویسنده بیشتر بخوانید: