سه تا گل سفید رو میز

یه نامه وا نشده سه تا گل سفید رو میز
یه قاب عکس نیمه جون چند تا نگاه تند و تیز
یاد شب بارونی و دعوای باد و پنجره
گونه سرخ و بی رمق، بغضایِ خشکِ حنجره
از یه بگو مگوی تُرد تا اختلافِ بی هدف
یه گوش ِکر دمِ اتاق ،زبونِ تلخ هم اون طرف
هرچی شنیده بود نگفت هر چی نگفته بود شنید
دنیا خراب شد رو سرش چشاش دیگه نوری ندید
چشاش سیاهی رفت و زود نشست روی زمین سرد
تو ذهنِ خسته خودش خاطره هارو دوره کرد
یادِ شبِ بارونی و خیابون و بوسه ی گرم
از امتناع و خنده و گونه ی سرخِ زیر شرم
یاد یه غافلگیری از یه هدیه ی خیلی قشنگ
یاد روزایی که دلش خیلی واسش می شده تنگ
یاد همیشه های خوب یاد قرار و دلهره
ذهن ملولش حالا از این اتفاقاست که پره
حالا به جا مونده از اون یه خونه ی بی همنفس
یه خسته با خاطره هاش نشسته تو کنج قفس
سه تا گل سفید رو میز یه جسم خسته رو زمین
از اون همه برو بیا فقط به جا مونده همین :
یه قاب عکس نیمه جون کلی عبور و فاصل

یه نامه واشده و دو خط شکایت و گله

از این نویسنده بیشتر بخوانید: