عجینی…با آغوش من!

پر ازحس بهارم باحضورت

زمستون دلم رو سبز کردی

نبودی تن تنهایی نفس داشت

که حالا اومدی بی نبض کردی

بدونِ تو دوتا فنجون میچیدم

بیتو هر لحظه با یادت نشستم

چه فالی میومد از بخت تیرم

چقد من فنجونارو میشکستم

مثه سیگار رولبهای یه خسته

لبای قلمــــم شعر دود میکرد

نبودت انگاری بمب اتم بــود

هزار بار حسمو نابود میـکرد

ولــی العان با آغوشم عجینی

بدون.تنهاییِ من خودکشی کرد

یه عمره آرزوهام آسمون بود

که باهات سرگرفت پرواز یک مرد

پر از انگیزه شد چشمای خیسم

هزاران کالری داره نگـــــاهت

تووشبهام تاریکی جایی نــداره

ازون وقتی که تابید روی ماهت

چقد این اقتصاد عاشقــــانت

منو بی چیزو هی محتاج کرده

بدون.قلبم نکرده کم فروشی

برات احساسشو حراج کرده

عجب جغرافیایی داره لبهات

که با لبهای من بی مرز میشه

نه تلقینی..نه رویایی..نه حسرت

کنارم بودنت بی فرض میشه

احساس…۹۲

از این نویسنده بیشتر بخوانید: