سردرگم

تمومه درهایِ رؤیام،به اسمت مُهر و موم میشن
بدون تو همه بغضام،یه لشکر پیشه روم میشن

توو فصلی یخ زده خوابم،که کابوس خونه ها داره
توی هر قطرۀ بارون،یه عالم حرف جا داره

کنارِ میزِ شام هر شب،یه بشقاب که واست اینجاس
غذارو گرم میذارم،همش میگم الان تو راس

چقدر نبض زمان کنده،باید شُک داد به هر لحظه
توو مرگِ مغزی گیر کرده،سکونش واسه من محضه

ببین ساعت بدون تو،اسیره توو کما گیره
میخواد اهدا کنه وقتو،به اونکه با تو راه میره

چشام پف کرده اما خواب،منو تنها نمیذاره
چقدر این لحظه ها سخته،چقدر بیداری دشواره

سرم گیج میره این گوشه،هواتو خیلی کم دارم
زمستون تو دلم جا کرد،دلش گرمه به آزارم

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

869
۱۴