لطفاً از خاطراتِ من بـیـرون!

حالم از لحظه هایِ ما با هم
حالم از حسِ تو بِهَم خورده!
لطفاً از خاطراتِ من بیرون!
برو دنبالِ مردِ دلـــمــرده!

بودَنِت رنگ عاشقیو نداشت
برو که تشنه یِ هوس کم نیس!
لایــقِ اوجِ آســمــون نــشــدی
برو توو قلبِ شب قفس کم نیس!

تو خودت کُشتی حسِ خورشیدو
شدی مـُـزدورِ بی اراده یِ شب!
انتخــابِ تو تیــرگی ها بـود
برو گُم شو توو سوزشِ این تب!

برو واسه تـمـومِ مـردمِ شـهـر
مثه لیوان،یه بــــار مصرف باش!
بعدِ هر جرعه ای از آرامش
واسه یِ له شدن تویِ صَــف باش!

ولی توو لحظـه لحظـه یِ دردات
یادِ عـشـقم شـکـنـجـه گـر میـشه!
یـادِ آرامــشِ دلــِت بــا من
علّتِ اشـک و چـشـمِ تـر میـشه

آخـرین لحظه ها نگاهم کن
من چه آبـادَم و تویی ویروون!
آخـرین دادو مـیـزنم که بـری
لطفاً از خاطراتِ من بـیـرون!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: