زندگی

زندگی

روز بی تقویم و رویا
لحظه های ساکت و سرد
همه ی زندگی این بود
این که حالمو بهم زد

چقدر تو حسرت فردا
بشیم تو غصه مچاله
سرُجم چند ساله عمرا
که اینم همش خیاله

تاب راحتی نداریم
وقتی با غصه عجینیم
منتظر تنها نشستیم
که مرگ همو ببینیم

میون حسرت و رویا
توی ِ شب ، چله نشینیم
نمیشه به من دروغ گفت
ما همینیم که همینیم

امروز نوبت یکی هست
فردا نوبت من و تو
تمومه زندگی این بود
قصه ی تکراری از نو

۱۶/۱۰/۸۸ جلالی پایان

از این نویسنده بیشتر بخوانید: