پلان آخر

دارم مدارا می کنم با ذهن پاییز…؛ وقتی که چشم آسمون بی تاب می شه…
وقتی که لی لی می کنی روو قلب تنهام؛ با هرم بوسه ت، قند این دل، آب می شه
خون می چکه از دل دلِ دلواپسی هام؛ شلاق گیسوی تو سیم کابل می شه
سُر می خوری بر بستر این برگ غمگین؛ یاد هماغوشی تو پُرتابل می شه
دارم مدارا می کنم با ذهن پاییز…؛ توو انحنا و پیچ و تاب ناز پهلوت
وقتی عرق، می شینه روو پیشونیِ تو؛ وقتی قطار این ترانه می کشه سوت
توو ازدحام بی کسی م شلیک می شی؛ من کشته می شم روو معمای تن تو
حل المسائل، توو شب وابستگیهام! بو می کشم هر روز و هر شب پیرهن تو
دارم مدارا می کنم با ذهن پاییز…؛ از شرم شب سوز نفسهای نفسگیر…
از دقّتِ ناز نگاهت روو شقیقه م…؛ آدمکُشی با ناز شصت آخرین تیر
آروم چشم آسمون بی تاب می شه، ثانیه ها توو بستر شب، آب می ره
بارون پاییزی، پلان آخر فیلم؛ چشمای تو آروم آروم خواب می ره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: