آهوی ختن

آهوی ختن

 

 

همیشه دلم میخواست بِهِت بگم دوسِت دارم

هر لحظه که میدیدمت بگم فقط تویی یارم

تویی که عاشقانه ها معنی میشه با اون نگات

آرامش وجودمه طنین آبی صدات

اما همیشه شرم تو یا ترس از نخواستنت

منو پشیمونم میکرد از گفتن میخواستنت 

چه بازیا که روزگار با قلب عاشقم نکرد

اما از عشق تو عزیز حتی یه ذره کم نکرد

گذشت و عاقبت یه روز دلو به دریا من زدم

حرفی رو که تو سینه بود به آهوی خُتَن زدم

من بی خبر از عشق اون, اون بی خبر از عشق من

دلواپس جواب عشق از اون لبای سرخ تن

بدون که حق ما نبود از همدیگه جدا باشیم

تو حسرت نگار هم تو خواب و تو رویا باشیم

واسه همینه که خدا ما رو به همدیگه رسوند

هیزم عشقو تو دل عاشق ما دوتا سوزوند

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

571
۳

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com