دیگه حتی جلو پامم نمیبینم

سلام به همه ی دوستان
عزیزم این کار یا نوشته
برمیگرده به پنج،شش سال پیش
که برای دل خودم گفته بودم
چون دوستش داشتم
بدون تغییر
تقدیمتون میکنم
قصوراتش روبه بزرگیتون ببخشید

((دیگه حتی جلو پامم نمیبینم))

 

چــرا دستی، نمیگیره،دیگه اشکا،یِ چشمامو؟
چــرا هیچ کس، نمیفهمه،که خیلی خیـ،لی تنهامو؟
واسـه تسکیــ،نِ دردام هیچ،کسی پا پیش، نمیزاره؟
چـــرا هر شب، پراز بغضم،ولی چشمام، نمیباره؟
به من نگو دلیلِ آهِ شب هاتو نمیدونم
نگو یک لحـ،ـظه بی من باش،نمیشه نه، نمیتونم
نمیتونم ،که اینجوری، دارم از غصه میمیرم
کنارِ هر ،کس و نا کس، که من آروم، نمیگیرم

 

چــرا دس(ت) از، سرِ دل بر،نمیداری؟
میخوام گُم شَم ،به تنهایی، نمیزاری
من از بس گریه کردم،بی تو،غمگینم
دیگه حتـــی، جلو پامــــم، نمیبینم

 

خودت گفتی، بمون چون ممـ،ـکنه هرلحـ،ـظه برگردم،
جــُـدا از تو،ولی با تو، یه عمری زندگی کردم
چــرابا این، خیالِ خام، دلِ سادم، رو خوش کردی؟
مثِ اشکی، که میریزم، به چشمام بر،نمیگردی
یه لحظه چشممو بستم،دیدم پیشم نمیمونی
همین یک لحظه غفلت از، تو شد عمری پشیمونی
سرم پایینِ پیشِ قلبِ تنها و وفادارم
دیگه بعد از ،تو دستامو ،تو هیچ دستی، نمیزارم

 

چــرا دس(ت) از، سرِ دل بر،نمیداری؟
میخوام گُم شَم ،به تنهایی، نمیزاری
من از بس گریه کردم،بی تو،غمگینم
دیگه حتـــی، جلو پامــــم، نمیبینم

 

 

 

 

https://www.academytaraneh.com/45303کپی شد!
1090
۲۵