هیچ

یه دختر توو چنگال دیوی سیاه

یه مخروبه و حس و حال گناه

یه نامردی پشت نقابی کثیف

یه گوشه یه چادر یه کفش و یه کیف

یه جسم نحیف و تقلای مفت

یه دست و یه بازو یه گردن کلفت

یه آیینه ی پاک و زیبا شکست

خدا هم گمونم که چشماشو بست

یه لکه به دامن حراج آبرو

کسی باورش میشه حرفای او

یه فکر و جدل بر سر هست و نیست

یه پل یه خیابون یه تابلوی ایست

یه صبح و یه روزنامه تیتر درشت

یه دختر بدون دلیل خود رو کشت

یه دختر یه خفاش و روی سیاه

دوباره همان حس و حال گناه

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی مجید صادقی

رویایمان خوابیده و شب داخل تخت است...هر کس که بیدار است میداند که بدبخت است...سر را به دیواری که اصلا نیست میکوبم...فهمیدن این دردهای لعنتی سخت است www.shur.lxb.ir //////////sahari1352@gmail.com