نقاب های رنگی…

تموم شهر پراز شکوه هایی که
هر دم با صدایی کوک میشه
هرازگاهی میون چند سکوتی
یه جورایی دلم مفلوک میشه

تموم شهر پراز تصویرهایی که
نقاب هایی به صورت های رنگی
نقابی از بزرگی و تجدد
زده رو صورتش اون مرد بَنگی

دقیقه توی ساعت های شهری که
تموم مردمش از وقت بیزارن
چه آروم میگذره هر شست دقیقه
دیگه کی لحظه ها خوبی میارن؟!

چقدر تصویرهای مات و مبهوت
شده بازیچه ی دستی مجازی
هزارتا لایک خورد تصویرهایی که
شده رنگ و اِدیت مثله یه بازی

یه روزایی خیابونای این شهر
پراز عشق و پراز خاطره بودن
ولی حالا نقاب هایی رنگی
چهارراه...وقت دل یا پول ربودن؟!

دیگه از راه اومد باز سالی که
مثه هرسال بی تحویل رد شد
که هر دفعه که ما گفتیم درست میشه
بازم رفت و گذشت و باز هم بد شد

تموم شهر پراز شکوه هایی که
هر دم با صدایی کوک میشه
هرازگاهی میون چند سکوتی
یه جورایی دلم مفلوک میشه...

از این نویسنده بیشتر بخوانید: