تا فجر

من با خودم قهرم نمی فهمم

اینجا کجای بچگی هامه

روزای من تو شب تداعی شد

شب ها بجای روزهامه

تو فکر من از بچگی ها بود

یک عمر لذت با دلی آرام

تنهاییـ و درد و غمـ و مرگو

هرگز نمیدیدم توی فردام

امروز من تنهای تنهایم

سلطان درد و رنج و بدبختی

روزا رو هی طی میکنم شاید

در واکنه یک روز خوشبختی

احیای من هر روز و هر سالست

از روشنایی ها چه بیزارم

من این شب قدرو که میفهمم

تا قدر سال بعد بیدارم

دلتنگیام خیلی زیاده قده دنیاس

توی دلم روزی هزار رویا میمیره

چشمام سیاهی میره از بس گریه کردم

گاهی میون گریه ها خندم میگیره

نجوای من هر شب تداعی میشه تا فجر

شعرای من رنگ غم و ماتم گرفته

من یک جوون پیر فرتوتم که دنیا

موی سیاشـو از همه چهرش گرفته

تنها نشستم زیر بارون و

باز امشبم من خیس بارونم

حالم خرابه امشبم بازم

من وقت تحویلو میدونم

فردام قشنگه من یقین دارم

زیبا تمام شهرمون میشه

تا فجر این شب چند قدم مونده

تاریکیا دیگه تموم میشه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: