خیانت

آتیش کشیدی به دلم این رسم عاشقی نبود
این همه حقه و کلک جواب سادگی نبود

میخواستمت از دل و جون بدونِ هر دوز و کلک
اما تو نارو زدی و خط زدی رو نون و نمک

نگه نداشتی حرمت این همه احساس منو
تبر زدی به قامتم شکستی شاخه تنو

تنها گذاشتی دستامو قربونی کردی دلمو
نخواستی باشی پیش من نشنیدی حتی حرفمو

این یه خیانت بود و بس که آتیشش به دل نشست
عهدی رو که بسته بودیم زد و با یک نگاه شکست

نگاهی که مثل یه تیر سینه قلبمو درید
اما کسی به جز خودم قطره اشکمو ندید

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com