چشم کبود

دلم از تو گله داره چشامم داره میباره
تنهایی سخته میدونی توی شهر بی ستاره

رفتی و دلم شکسته ساز و آوازی ندارم
با دو بال پُرِ احساس شوق پروازی ندارم

تلخه روزگار برام معنی ندارن لحظه ها
خنده ها نموندن و جاشون نشسته گریه ها

بارون برام آواز غم میخونه پشت پنجره
بغض گلومو میشکنم با هق هق های حنجره

لالایی خواب منه هق هق گریه های من
خط میخورن ثانیه ها در تب لحظه های من

این قصه زندگیمه بی تو و در حسرت تو
خالیه روزا و شبام از قامت حضرت تو

برگرد که من آخرشم آخر هر بود و نبود
بیا و خط بکش گلم رو قصه چشم کبود

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

622
۱۰

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com